زمانی که رفت هیچ نگفتم...
اما لبان سکوتم چنین زمزمه می کرد ...
برگرد که برگشتنت عمر دوبارست...
همیشه عاشق اما جدا از هم...
همیشه در حسرت آغوش هم..

نه شونه ای برا گریه کردن...
و نه دستی برای یاری...
و نه نگاهی برای عاشقی...
پشت کرده ام به دنیا ...
تا نبینم ظلم نامردمانش را...
در سکوت تنهاییم گریه ای سر داده ام...
که مرغان هوا بر وسعت تنهاییم نالیدن...

باز هم خاطرات زیبای شب تولد...
دنیام شده اون کادوی شب تولد...
کاش از همون اول می دونستم...
سال دیگه نمی یای برای تولدم...
بخشیدم اونی که خونه ساخت و خراب کرد و رفت...
دل به دریا زدم و در آخر دیوانه شدم رفت...
در این هوای پر سکوت و سرد...
تنها یادگاریش را در آغوش می کشم...
و برای تنهاییم بی صدا اشک می ریزم...

دائم در چشمانت رفتن را می بینم...
وقتی که خیره تر می شوم آن قدر چشمانت بی رحم می شوند...
که اشکانم حقیرانه مسیر گونه هایم را در پیش می گیرند...