تبليغاتX
دختــــــــری از شـــــــهر ســـــکوت

زمانی که رفت هیچ نگفتم...

اما لبان سکوتم چنین زمزمه می کرد ...

برگرد که برگشتنت عمر دوبارست...





نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:20 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

همیشه عاشق اما جدا از هم...

همیشه در حسرت آغوش هم..





نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:37 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

نه شونه ای برا گریه کردن...

و نه دستی برای یاری...

و نه نگاهی برای عاشقی...





نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:35 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

پشت کرده ام به دنیا ...

تا نبینم ظلم نامردمانش را...

در سکوت تنهاییم گریه ای سر داده ام...

که مرغان هوا بر وسعت تنهاییم نالیدن...

 





نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:35 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

باز هم خاطرات زیبای شب تولد...

دنیام شده اون کادوی شب تولد...

کاش از همون اول می دونستم...

سال دیگه نمی یای برای تولدم...

 





نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12:22 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

 بخشیدم اونی که خونه ساخت و خراب کرد و رفت...

دل به دریا  زدم و در آخر دیوانه شدم رفت...

 





نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 3:6 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

در این هوای پر سکوت و سرد...

تنها یادگاریش را در آغوش می کشم...

و برای تنهاییم بی صدا اشک می ریزم...





نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 10:41 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

دائم در چشمانت رفتن را می بینم...

وقتی که خیره تر می شوم آن قدر چشمانت بی رحم می شوند...

که اشکانم حقیرانه مسیر گونه هایم را در پیش می گیرند...





نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 14:46 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

'