
در این شهر پر سکوت دلم...
تو را در یادم نقاشی می کنم...
هنوز ترس بی تو بودن را در فکرم تکرار می کنم...
در این زمانه که بازار کاش شلوغ است...
من هم با دنیایی از تردید می گویم...
کاش در کنارم بمانی تا بدانی چه اندازه بودنت قیمتی است...
آی خدا دیگه دنیاتو نمی خوام...
آی خدا زندگی بسه...
آی خدااااااااااااااااااااااا...
توی این دنیای پر از نا مردی...
که دل هاشون شده یخی...
آدمی به چی دل خوش کنه...
همه چی غرور و پول شده...
در سکوتی مبهم نشسته ام
دلم را به باد سپرده ام
ذهنم را خالی می کنم
تا به جز تو به هیچ کس دیگر فکر نکنم
چه زیباست در این تنهایی به تو اندیشیدن
و در آخر دل سرد می شوم از این فکر کردن
چون فکر تو رها است از من...
دلهامون نزدیکه ولی دیوار غرور سده...
قلبی رسم کردم به دیوار ...
مواظبشم مثل قلب خودم نشکنه...
چرا یک روز می گی دوستم داری...
روز بعد باهام خیلی سردی...
ببین چشمای خیسم دیگه ترانه نمی گن...
بمون باهام بذار چشمام دوست داشتنتو باور کنن ...