از این که هیچی نیستم...
از این که هیچ حرمتی نمونده...
از این که اشک امونم رو بریده...
دلم داره میترکه هق هق راه نفسمو بسته...
راستی چرا هیچکس اون قدر که من دوسش دارم منو دوست نداره...
دلی دیگه نمونده روز عید " عیدی من چی بود خدا...
کاش می شد با پرستو ها رهید...
تا دیار آشنا با هم پرید...

کی اشکاتو پاک می کنه شبها که غصه داری...
دست تو موهات کی میکشه وقتی منو نداری...
این را زمانی نوشتم که باران می باریدو بغض ابر شکست...
می خواستم واژه آسمان را ترجمه کنم اما وسعت بی نظیرش مانع شد...
می خواستم سکوتم را توصیف کنم اما غرش آسمان مانع شد...
شبی دیگر می خواستم از ستاره ها بنویسم...
اما ماه مرا مجذوب خود کرد...

الان دارم اینو گوش میدم چقدر به حال و روزم سازگاره...
ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود...
آخر روزهای خوبمون که گریه زاری بود...
روزای بد میرن و روزای بد تر میان...
از دل غم زده من نمی دونم چی می خوان...
خلاصه ای روزگار خنجرتو به ما زدی...
ولی من با این غزل می گم که اشتباه زدی...
حالا اشک خون به چشم این رو باز تر می خونم...
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم...

باز دلتنگم...
دلتنگ کسی که به یاد او قلبم تپیدن را آغاز کرده است...
کسی که بارها صدای گریستنم را شنیده...
کسی که همین نزدیکی ها بود...
بارها در حضور سبزش توبه کرده ام...
و باز توبه را به دست غبار آلود روزگار سپرده ام...
اما باز هم عاشقم...
عاشق پروردگار مهربانی ها...
می دونی از کجا فهمیدم دنیا دو روزه؟؟!!
از اون جایی که گفتی تا آخر دنیا باهاتم...
آن زمان که من آزرده دل تن خسته...
برای ناز نگاهت جان می دادم...
تو چه راحت از منو دلم گذشتی...
حال که تو برگشتی و از من می خوانی در این شهر سکوت...
اکنون من خوابمو دگر یادی از تو در وجودم نیست...
برو تردید مکن تو که بی من می سا ختی از حال به بعد هم بساز...

هيچ کس اشکي براي ما نريخت...
هر که با ما بود از ما مي گريخت ...
چند روزي هست حالم ديدنيست...
حال من از اين و آن پرسيدنيست ...
گاه بر روي زمين زل مي زنم ...
گاه بر حافظ فال مي زنم...
حافظ ديوانه فالم را گرفت...
يک غزل آمد که حالم را گرفت...
ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

یا حق...