تبليغاتX
دختــــــــری از شـــــــهر ســـــکوت

از این که هیچی نیستم...

از این که هیچ حرمتی نمونده...

از این که اشک امونم رو بریده...

دلم داره میترکه هق هق راه نفسمو بسته...

راستی چرا هیچکس اون قدر که من دوسش دارم منو دوست نداره...

دلی دیگه نمونده روز عید " عیدی من چی بود خدا...

 





نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:10 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

 

کاش می شد با پرستو ها رهید...

تا دیار آشنا با هم پرید...

 

 

کی اشکاتو پاک می کنه شبها که غصه داری...

دست تو موهات کی میکشه وقتی منو نداری...





نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 12:23 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

این را زمانی نوشتم که باران می باریدو بغض ابر شکست...

می خواستم واژه آسمان را ترجمه کنم اما وسعت بی نظیرش مانع شد...

می خواستم سکوتم را توصیف کنم اما غرش آسمان مانع شد...

شبی دیگر می خواستم از ستاره ها بنویسم...

اما ماه مرا مجذوب خود کرد...

 

الان دارم اینو گوش میدم چقدر به حال و روزم سازگاره...

ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود...

آخر روزهای خوبمون که گریه زاری بود...

روزای بد میرن و روزای بد تر میان...

از دل غم زده من نمی دونم چی می خوان...

خلاصه ای روزگار خنجرتو به ما زدی...

ولی من با این غزل می گم که اشتباه زدی...

حالا اشک خون به چشم این رو باز تر می خونم...

الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم...





نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:47 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

فقط می خواهم گریه کنم...

به وسعت تمام تنهایی های عالم...





نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:34 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

باز دلتنگم...

دلتنگ کسی که به یاد او قلبم تپیدن را آغاز کرده است...

کسی که بارها صدای گریستنم را شنیده...

کسی که همین نزدیکی ها بود...

بارها در حضور سبزش توبه کرده ام...

و باز توبه را به دست غبار آلود روزگار سپرده ام...

اما باز هم عاشقم...

عاشق پروردگار مهربانی ها...





نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 20:39 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

می دونی از کجا فهمیدم دنیا دو روزه؟؟!!

از اون جایی که گفتی تا آخر دنیا باهاتم...

 





نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:47 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

آن زمان که من آزرده دل تن خسته...

برای ناز نگاهت جان می دادم...

تو چه راحت از منو دلم گذشتی...

حال که تو برگشتی و از من  می خوانی در این شهر سکوت...

اکنون من خوابمو دگر یادی از تو در وجودم نیست...

برو تردید مکن تو که بی من می سا ختی از حال به بعد هم بساز...

 





نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:27 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

هيچ کس اشکي براي ما نريخت...

 

 هر که با ما بود از ما مي گريخت ...

 

چند روزي هست حالم ديدنيست...

 

 حال من از اين و آن پرسيدنيست ...

 

گاه بر روي زمين زل مي زنم ...

 

گاه بر حافظ فال مي زنم...

 

 حافظ ديوانه فالم را گرفت...

 

 يک غزل آمد که حالم را گرفت...

 

 ما زياران چشم ياري داشتيم           خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

یا حق...





نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:12 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

'