کاش این نوشته را می خواندی...
کاش کشتی آرزوهایم را ...
در دریای غرورت غرق نمی کردی..
می دونم بر نمی گردی...
ولی بازم صدات می کنم...
واسه همیشه رفته اما هنوزم دوسش دارم...
برای چه هنوز دوستش دارم نمی دونم...
ولی هنوز هم توی تک تک قطره های بارون ...
خاطرات روزهای بودنش را می بینم...
ای خدا...
دلخوشیمو بهم بر گردون...
همیشه یکی بود و یکی نبود...

دلت سنگه می دونستی...
دلم بی تو شکسته می دونستی...
جواب دل سنگت رو میدونم از چیه...
اما جواب دل شکستم که هنوز بهونتو میگیره چی بدم...
پشت این چشمهای بسته...
رویای زیبای با هم بودن را می شود نقاشی کرد...
می شود تا اوج بودن صورتی بود...
می شود زردی گرمای وجود را پر رنگ تر کشید...
می شود آرزوهای مرده را باز آرزو کرد...
ولی افسوس که با چشمان باز جز سیاهی رنگی نیست...
من نفرین شده کدام آه هستم...
به بزرگی کدام گناه چنین تنها و بی کس مانده ام....
زمانی که رفت هیچ نگفتم...
اما لبان سکوتم چنین زمزمه می کرد ...
برگرد که برگشتنت عمر دوبارست...
همیشه عاشق اما جدا از هم...
همیشه در حسرت آغوش هم..

نه شونه ای برا گریه کردن...
و نه دستی برای یاری...
و نه نگاهی برای عاشقی...