تبليغاتX
دختــــــــری از شـــــــهر ســـــکوت

کاش این نوشته را می خواندی...

کاش کشتی آرزوهایم را ...

در دریای غرورت غرق نمی کردی..





نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:2 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

می دونم بر نمی گردی...

ولی بازم صدات می کنم...

واسه همیشه رفته اما هنوزم دوسش دارم...

برای چه هنوز دوستش دارم نمی دونم...

ولی هنوز هم توی تک تک قطره های بارون ...

خاطرات روزهای بودنش را می بینم...





نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 18:58 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

ای خدا...

دلخوشیمو بهم بر گردون...





نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:56 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

همیشه یکی بود و یکی نبود...





نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:3 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

دلت سنگه می دونستی...

دلم بی تو شکسته می دونستی...

جواب دل سنگت رو میدونم از چیه...

اما جواب دل شکستم که هنوز بهونتو میگیره چی بدم...





نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:24 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

پشت این چشمهای بسته...

رویای زیبای با هم بودن را می شود نقاشی کرد...

می شود تا اوج بودن صورتی بود...

می شود زردی گرمای وجود را پر رنگ تر کشید...

می شود آرزوهای مرده را باز آرزو کرد...

ولی افسوس که با چشمان باز جز سیاهی رنگی نیست...





نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 22:17 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

من نفرین شده کدام آه هستم...

به بزرگی کدام گناه چنین تنها و بی کس مانده ام....





نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:0 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

زمانی که رفت هیچ نگفتم...

اما لبان سکوتم چنین زمزمه می کرد ...

برگرد که برگشتنت عمر دوبارست...





نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:20 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

همیشه عاشق اما جدا از هم...

همیشه در حسرت آغوش هم..





نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:37 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

نه شونه ای برا گریه کردن...

و نه دستی برای یاری...

و نه نگاهی برای عاشقی...





نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:35 توسط []𺰰ºð[]_دختری از شهر سکوت_[]𺰰ºð[]

'